اندازه ی دهانِ پُر از خونِ من نبود
این لقمه که زمانه برای دلم گرفت
"آسان نمود اول" و اما چقدر زود
"افتاد مشکل" و غزلم رنگِ غم گرفت
ای کاش که قلم شده بود این دو پای من
تا روی شعرم از قلمم خون نمی چکید
با هرکه مهربان شدم ازمن گذشت و بعد
دُورِ مرا برای همیشه قلم گرفت
خوابِ بدی برای دلم دید ، روزگار با بغض، عرصه بر نَفَسَم تنگ می شود
می دانم آخرش به خدا جنگ می شود
هرکس رسید، قلب مرا دست کم گرفت
هرکس رسید زخم بدی بر تنم گذاشت
یا آن یکی که عطر به پیراهنم گذاشت
سوگند خورده بود که تا مرگ با من است
جان مرا به پای همین یک قسم، گرفت
با حکم جلب و با هدف اعتماد من
وارد شد و به قلعه ی قلبم نفوذ کرد
هرآنچه داشتم چو اناری به لب مکید
با بوسه ای که بر لبِ من طعمِ سم گرفت
یک لحظه هم نماند و براین نقشه شک نداشت
این دست بشکند که همیشه نمک نداشت
بر زخم من نمک نزن ای شعر لعنتی
این لقمه را زمانه برای دلم گرفت...
محمد محمودیان
که_عشق_آسان_نمود_اول
ولی_افتاد_مشکل_ها
حافظ
✨ ✨✨
سیگنالهای اشتباهی فرشته ها...
ما را در سایت سیگنالهای اشتباهی فرشته ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 8:50