سعی کردن به فراموشی و انکار جنون
شاد بودن وسط کلبه ی غم ها ماندن
در همین کشمکش از چاله به چاه افتادن
درد یعنی وسط خاطره ها جا ماندن
فرض کن قصد کنی، سعی کنی، دل بکنی
در خیابان و کمی نم نم باران بزند
گوشه ی بغض، به پای نفست گیر کند
جگرت را پس ازآن زخم ِ فراوان بزند
هی بخواهی که تو با خاطره ها، دریا را
داخل ظرف به اندازه ی گندم بکنی
این میان هم بزند، کودک احساست را
در شلوغی، وسط معرکه ای، گم بکنی
درد یعنی دونفر باشی و با قصد سفر
در قطاری که شلوغست، یکی جا نشود
جان بیچاره میان دو بدن گیر کند
گِرِهی سخت که از هر دوطرف وا نشود
عشق، دردیست که جانسوخته را شیرین است
هرکه را زخم زند، نام و نشان می گیرد
پیچکی هست که صد شاخه از آتش دارد
آتشی هست که از جان تو جان می گیرد
محمد محمودیان
سیگنالهای اشتباهی فرشته ها...ما را در سایت سیگنالهای اشتباهی فرشته ها دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91